تبلیغات
اما گمنامی
اما گمنامی
کلنا عباسک یا زینب 
قالب وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز (1392/916) برای کاری ب شاه پسند(شاپسند،که البته نمیدونم کدوم شاهی بوده ک این منطقه رو می پسندیده) رفته بودم و کنار یک مدرسه ی بگمانم ابتدایی و شاید راهنمایی (قد و قواره ها بسیار متفاوت بود) وایستادم و کمی ب اون بچه ها خیره شدم. وای چقدر خاطرات اون دوران برام زنده شد. چه بازی ها که نمیکردیم و چه فحش ها و چه دعواها انجام نمیدادیم.
برای نمونه: آنقدر میدویدیم بدنبال هم تا خسته شویم. تمام فکرو ذکرمان بازی بود.
یکبار معلممان(خانم قنادیان) فردی ب اسم همتی را صدا زد و او آرام آرام بسمت تابلو رفت درحالی که دستش را از... گرفته بود و با سوال اول خودش را خیس کرد و...
2خانم پشمکیان(سال سوم دبستان) ب من یک جانماز  ومهر بعنوان پسر خوب جایزه داد که بعد از آن نماز خوان شدم البته با وقفه ولی شدم.
از خاطرات بالای 18 سال آن زمان نمیگویم و از باقی ماجرا میگذرم.
حال امروز دانشجو هستم. 3 سال است که دانشجو هستم. به به که دانشجو هستم. مادرم همه جا پز میدهد که دانشجو هستم. اما برای خودم و تمامی دانشجو نماها متاسفم.
عادتمان شده است که دور هشتی دانشکده علوم بنشینیم و نمیگویم که دختر مردم را نشانه برویم که او دختر خوبی است یا ورودی چند است یا با ک و ک دوست بوده یا.... نه ، خوبش را میگویم که چون آن کودکان ابتدایی بنشینیم همدیگر را مسخره کنیم و هره بزنیم و خوش باشیم و منتظر غذای سلف باشیم و درباره جام جهانی بحث کنیم و از اینجور کارها انجام دهیم. و اصلا برایمان مهم نباشد که :
در همین حال قدری آنطرف تر مناظره ی دانشجویی در سالن شهید چمران برگزار است.
دو طرف ب اصطلاح چپی و دو طرف راستی(همان اصلح طلب و اصولگرا).
یکی از چپی ها گفت: ان شاالله بحق همین ساعات مهندس میر حسین موسوی از حصر خانگی آزاد شود. (تعدادی شاید 50نفر برای او کف و سوت زدند)
گر، گرفتم ولی نمیشد آنجا خفه اش کنم. ای کاش تب امانم میداد و تا آخر جلسه میماندم بگذریم...
جالب است یاد آن فتنه گری می افتم که گفته بود از طلب 88 گذشتیم. او(همان فرد چپی) خود را سردمدار جنبش دانشجویی میدانست و پیرو مقام معظم رهبری.از این هم بگذریم...
دیگر همین مانده که در مهدیه ی تهران بروند مراسم دعا برای آزادی موسوی برگذار کنند.
و شاید چند ماه دیگر تک تک آن 24 میلیون نفر را بکشانند ک باید توبه کنید که به احمدی نژاد رای دادید. و شای این 9 دی بگویند بیایید شعار دهید که 
میرحسین کجایی      امون از جدایی
و خیلی حرف های دیگر بارمان  کردند ک از این هم بگذریم.
و هنوز هم من دور هشتی نشسته ام و...
اگر دوست داشتید میتونید شماهم خاطره بنوییسید تو نظرات البته.
روز محشر که همه دیده گریان دارند      نوکر فاطمه آن روز مباهات کند

[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 12:37 ق.ظ ] [ محمّد حجّتی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
پدر شهید اومد جلو. میشناختمش به ابراهیم گفت دستت درد نکنه که جنازه ی پسرم رو آوردی برام اما...
ابراهیم جا خورد چیزی شده حاج آقا؟
پدرگفت: پسرم دیشب تو خواب گفت ازدستت ناراحته میگفت چرا جنازه اش رو برگردوندی
از وقتی شهید گمنام شده بود هرشب حضرت زهرا س بهش سر میزده و به همه ی شهدای گمنام . اما از وقتی جنازه اش پیدا شده دیگه این دیدار براش نیست.
ابراهیم گمشده اش رو پیدا کرد...
گمنامی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب