تبلیغات
اما گمنامی
اما گمنامی
کلنا عباسک یا زینب 
قالب وبلاگ


برگرفته از وبلاگ آقای قاسمی(ریگ متین

به خانه اول كه میرسیم منزل یك بانوی چادر به سر و تقریبا تكیده ایست كه بجای هرحرفی میگفت از دست جدم حسین اجر بگیرید. زنی كه شوهر ندارد و 3فرزندش را با دستانی خالی و عزمی راسخ از آب و گل درآورده است. منزلی دارد كه هر 2طرف آن به شدت دچار نشست شده و از داخل منزل منتها الیه خیابان مشخص. مادر، مبارزیست كه روزگار را فعلا از كمر به پایین قطع نخاع كرده تا به چون منی یاد دهد سختیها خیلی هم سخت نیست. دخترش زهرا كنار بخاری اجاره ای كه احتمالا به زودی از او گرفته میشود كتاب و دفترش را پهن كرده و با نگاه دانشگاه گونه، نشان میدهد فقط به اقتضای سن، ابتدایی درس میخواند وگرنه... . زهرا یك جفت برادر دوقلوی ناز هم دارد. حمید كه حالا ته بندی مختصری كرده گونی اول را كه شامل بسته های غذایی 13گانه هست در حیاط قرار میدهد.


 

نوبت به منزل دوم میرسد.كوچه پس كوچه ها را كوتاه میكنیم. قدم در وادی می نهیم كه انگار یك بزرگراه محبت نیاز دارد. طبقه دوم یك منزل قدیمی زنی با 2فرزندش زندگی میكنند. زنی كه تا همین صباح قبل در یكی از دورافتاده ترین روستا سكنی داشته و حالا فقط 6ماه می تواند با عمل خیرخواهانه صاحب خانه مجانی اینجا باشد. حمید به سختی گونی دوم را تا بالا حمل میكند. داخل خانه با مادر هم كلام میشوم. شوهرش سالهاست به علت اعتیادی خبری ازو نیست!. میز تلویزیون و یا یخچال و یا یك كمدی كه بتوان در آن لباس گذاشت برای او جزو آرزوهاست. زن اما یك رویای احتمالا دست نیافتنی دارد، سلامتی دختر بچه اش. فاطمه با اینكه درسش عالیست اما یك سال است كه از عفونت شدید لوزه رنج می برد. از غذاها فقط میتواند آب و چای شیرین و یا كمی سوپ بنوشد.عفونت تقریبا 18ماهه راه گلو را تنگ كرده و دختر معصوم اینمادر، چون بیدی باد پاییزی خورده میماند. مادر با بغض میگوید دكتر یكسال قبل گفت باید سریعتر عمل شود ولی... . فاطمه اما در جایی حمام میگیرد كه با دست شویی یكی شده آنهم سرجمع در فضایی كمتر از یك متر!!

حمید اما زیرك تر از ما بود او داخل هیچ خانه ای نیامد و در پشت فرمان نیسان معلول الحالش چرتكی میزد، گونی بعدی را در كوچه ای بزرگ شبیه دالان های خانه های كاهگلی برایم می آورد و میگوید من رفتم تو نیسان. كلا حمید یك لحظه دوری از نیسان را به كل با ما بودن نمیفروخت. وارد خانه شدم، مادر خانه به سختی حرف میزد، صدایش گرفته و نامفهوم بود. پسرش امیر باخنده دست میدهد و سر این گونی را می گیرد. حرارتی شدید به صورتم می خورد و گرمای عجیب خانه مایه تعجبم میشود، علت را كه میپرسم مادر با صدایی شكسته می گوید بخاری خانه خراب است و اگر كم كنیم كلا خاموش می شود لذا همیشه با درجه حرارت بالا كار میكند. كف خانه از فرش خبری نیست، روفرشی رنگارنگی روی سیمان های اطاق پهن شده، احوال مادر را میپرسم می گوید سرطان ریه دارم و یك جلسه دیگر شیمی درمانیم تمام میشود و از آن پس باید یكسال آمپول هرسپتین مصرف كنم. امیر برق نگاهش را به ابروهای در هم كشیده من می تند و میفهماند كه مادرم پولی برای این هرسپتین لعنتی ندارد. آشپزخانه ابتدایی ترین وسایل لازم را ندارد سماوری و یا استكانی و یا... . زن میگوید یارانه ام صرف اجاره خانه و قبض آب میكنم. یارانه یارانه یارانه. چقدر در بین این خانواده ها این واژه را شنیدم. دستی بر موهای بهم چسبیده و پرپشت امیر میكشم میخندد. میگویم امیر پرسپلیسی و میگوید آره فقط قرمز!! امیر تلویزیونی ندارد كه بازی تیم محبوبش را ببیند و اتفاقا برایم كری میخواند كه پیشكسوتان آث میلان را آورده ایم! دم گوشش میگویم لباس ورزشی دارد و با اخم نگاهش میگوید نه دلم خیلی یكدست لباس قرمز ورزشی میخواهد. سهم امیر از دنیای ولخرجی های آقای رویانیان همین است كه با ذغال روی دیوار می نویسید پرسپلیس سرور استقلال و رویانیان در چند كیلومتر آن ورتر با قراردادی چند صد میلیونی غذای ایرانی سرو میكند برای مالدینی در رستوران گردان برج میلاد. اف بر هر چی میلاد برج گونه هست. برمیگردم حمید پشت فرمان دارد پیامك بازی میكند از عصبانیتم میخواند چیزی شده پایین میآید واز وسایل عقب ماشین، یك فرش نو لاكی گونه برداشته و در منزل امیرپرسپلیسی پهن میكنیم.

حمید یك كشتی كج حسابی میگیرد با فرمان و از كوچه های گل و لای برای رسیدن به منزل چهارم طی طریق میكنیم. روبروی یك سوپرماركت بزرگ می ایستد. منزلی تقریبا مندرس شده روبرویمان زل زده به ما!. وارد میشویم و حمید گونی را میگذارد و میرود. مادر مثل كه نه به مثابه قدقامت تاریخی جلویم می نشیند. دودختر دوقلوی7ساله اش می آیند كنار زانوی مادر پناه میگیرد. مادر سرطان روده دارد و ماهی 300هزار تومان مخارج ماهانه دارو میشود. بهزیستی از هر 600هزار تومان 150 تومان را میدهد قربه الی الله!. مادر اما شرح بیماریش را باز نمیكند و میگوید شوهرم روانی شدید بود و جدا شدم. ماهی 200هزار تومان اجاره میدهد حالا و سر به افق ساییده و نگاه به خدا كه حل میشود. دو دختر دوقلویش هر2معلولند. هر2نیاز به عمل گرفتگی بینی دارند تا راه تنفس باز شود هر 2لوزه چركینی دارند كه باید عمل شود و هر 2مادرزایی دندان جلو ندارند و بقیه به شدت فاسد شده است. ماجرا وقتی ابعاد تازه تری میگیرد كه هر2كودك نیاز به سمعكی دارند كه جمعا3میلیون تومان پولش میشود. باور كردنی نیست وقتی پسرش را آن طرف تر میبینم كه با اشاره مادر متوجه میشوم ناشنواست!! مادر نامه ای را نشانم میدهد مبنی بر اینكه اگر قسط یك میلیون و دویست هزار تومانی مسكن مهر ا واریز كرده بودم لااقل در خانه خودم بودم ولی...

درخواست مادر زیاد نیست ازما، كاش تلویزیونی بود تا با تصاویرش 3فرزند معلولم دلشان باز میشد....

توقفگاه بعدی اوضاع كمی رنگ و بوی دیگر به خود میگیرد. حسین معده درد شدید دارد و نیاز به عمل جراحی، ولی انجام نشده، خواهر كوچكش گرچه نقاش چیره دستیست اما شهریه 50هزار تومانی احتمالا او را از این كار باز بدارد. درب فیبری اطاق قابل استفاده دیگر نیست. كف آشپزخانه كاملا نمور و نابود شده،  مادر و هر4فرزندش مشكل خونی شدید دارند. پسر اما همه تقاضایش كتاب كمك درسی كنكور تجربیست. و میز تلویزیونی كه حالا میز نقاشی شده.

پا كه جلوتر مینهیم و گونی بعدی را برسانیم به ولی نعمتان خودمان، كوچه دائم تنگ تر میشود، تا جایی كه دونفر به سختی می توانند كنارهم راه بروند. وارد میشویم به یك زیر زمین نمور و قدیمی و كوچك. پدر خانه 9سال دیالیزم كرده و حالا از دنیا رفته، زن به سختی بچه ها را بزرگ میكند. قبض تقریبا 50هزار تومانیش او را در آستانه قطعی قرار داده. اما برای او مهم كلاس زبان پسرش هست و می خندد كه دانشجویش میكنم. پسربچه یك بیرق قدیمی و كوچك محرم بر سردرب خانه نصب كرده، برای او برعكس صداوسیما هنوز محرم و صفر تمام نشده است. زن فرزندانی دارد كه كیف و كفش مدرسه ندارند و البته لباس ورزشی كه دانش آموزان چشم براه داشتنش هستند.

خانه های بعدی را هم یكی یكی میگذرانیم و گونی ها یكی یكی از نیسان كم میشوند!! مادری حدود دو ماه پایش شكسته بوده ولی بخاطر مشكلات مالی گچ نگرفته، پسر بچه ای یكسال است كه باید پلاتینش عمل شود و نشده، خانه ای كولر و كمد و.. ندارد و مادری كه آرزویش داشتن جاروبرقیست تا نخواهد خانه را با دیسك كمر ناجورش نشسته جارو كند.

پدال گاز حمید جلوتر از عزم ماست و مقصد بعدی را نشان میدهد. زنی كه شوهرش را پارسال از دست داده و در اوج مشكلات زندگی میكند. دختربچه ای معلول و نابینا آنهم بصورت جسمی حركتی شدید دارد. مادر بخاطر حمل و نقل دائمی فرزند برای حمام و دست شویی كمر درد شدید گرفته، و شب قبل از دستش رها شده و سرش به دیوار خورده. دختر معلول كه الته كمی میخندد دائم عمو خطابم میكند. زن در برابر درخواستم مبنی براینكه فرزندت را مركز بهزیستی بگذاریم ناجور مقاومت میكند و اشك از گونه هایش میریزد كه دوستش دارم همین!! دختر دیگرش یك قاری حرفه ایست و آن روز مشغول خواندن آكسفورد بود!! میگوید میخواهم پزشك شوم و مادر باز گریه میكند. به مادر قول میدهم خانم دكتر بالقوه ات روزهای اشك هایت را به لبخند بدل میكند و دختر باهوشش میخندد و چادر مادر را میگیرد.

و نهایتا منزلگه بعدی خانه یك خانواده پرجمعیت است. پسرش در حادثه از كمر به پایین فلج شده، سوم دبیرستان و تجربی هست. گفته اند در خانه درس بخوان با معلم خصوصی ازت امتحان میگیریم ولی نه پول معلم دارد نه كتاب كمك درسی. ویلچر آلمینیومی میخواهد كه ندارد والقصه بخاطر فقر مالی نتوانسته فیزیوتراپی كند و زخم بستر گرفه. كل سرگرمی پسر یك پرنده قفس شده ایست كه گاهی میخواند!. مادر اما دیسك كمر شدید دارد مبل دونفره ای به او میدهیم تا نیاز نباشد روی تنه بریده درخت گذاشته شده كنار اطاقش بنشیند. صاحب خانه بارها به آنها اخطار داده اخراجتان میكنم و زن با تنها دو میلیون پول پیش دنبال رهن خانه ای است كه حتما باید همكف باشد چون بچه ای معلول دارد. خانه ای كه یافتنش تقریبا با این پول غیر ممكن است. دكتر طب سوزنی نیز لطف كرده و گفته یكسال بر نخاعش كار میكند و برمیگردد. حالا این كورسوی امید مادر را مانعی بسته: دست مزد 15میلیونی دكتر!! مادر اما با این وضعیت جسمانی غم بارش با دست رخت میشوید و البته جارو برقی ندارد.

غروب جمعه میرسد هردوبا حمید و هرسه بانیسان خسته شده ایم. گونی ها تمام شده، از فرش ها هم دیگر خبری نیست ولی غروب دلگیر جمعه نفسگیر میشود برایم و احساس باری سنگین شانه ایم را آزار میدهد. گرچه شاید امشب در این خانه ها غذای گرمی از گونی های توزیع شده باشد ولی آیا ویلچر و هرسپتین و قبض پرداخت شده و... هم خواهد بود؟ سرمای عصرگاهی باز مرا یاد مادری می اندازد كه محتاج بخاریست. كلاهم را روی گوشم میكشم تا افكارم از سرم در نرود!

داستان همچنان ادامه دارد و از حوصله رزق وب فراتر است. مجموعه ای جامعه هدف ما هستند متشكل از 75نفر. كه درآن چندین مورد سرطانی، معلول شدید، دانش آموز محتاج كمك، بیمار نیاز به جراحی و درمان فوری و البته نیازمند تامین جهیزیه وجود دارد. مدد الهی همیشه به ما یاد داده بجای بغض كردن و آه كشیدن پاشنه كفش بكشیم و چون چمران نماینده اشك صبحگاهی یتیمان باشیم. و در این وادی ما نیاز داریم به كمك نقدی و غیر نقدی شما. بدعای شما و صدبار اینكه بازتاب دهنده این نوشته ها و حرفها باشید. خواستید می توانید عضو ثابت گروه شوید و مبلغی را ماهانه (از چندهزار تومان تا...) به ما بدهید. میتوانید خود عضو برایمان پیدا كنید و خیلی می توانید های دیگر.

وسایل مورد نیاز:

2 تا كامپیوتر هرچند دست دوم ولی واقعا قابل استفاده!

4 تا لباس شوئی

یك دستگاه تلویزیون

2 تا میز تلویزیون

ویلچر آلمینیومی

چندین مورد كتب كمك درسی در سطوح مختلف و رشته های متفاوت

2 تا كولر

2تا جاروبرقی

2فقره جهیزیه!

یك دستگاه آبگرمكن

یك مورد یخچال

چندین مورد البسه ورزشی

چندمورد كیف و كفش

چندمورد لباس رسمی بغیر از لباس فرم دانش آموزی

كمك های نقدی تون رو میتونید به ملی كارت آقای كیایی نژاد به شماره6037991392512012واریز نمایید. هرچند اندك باشد!

چنانچه خواستید عضودائمی گروه شوید و ماهانه مبلغی بدهید به موبایل حقیر09132546023 پیامك بدید.

از وسایل بالا هركدوم رو داشتید واسم كامنت بذارید

خواهش میكنم دوستان فضای مجازی در نشر این مطلب همكاری كنند

به موارد بالا هزینه های پزشكی و درمانی سنگین رو هم باید اضافه كرد.

چنانچه می توانید در زمینه عمرانی و یا پزشكی و یا علمی ما را یاری دهید كامنت بگذارید

به مدد الهی و استعانت از گرد چادر بانوی دو عالم بزودی تمام وسایل فوق الذكر را تهیه میكنیم و اشكی از صورت یتیمی پاك خواهیم كرد.


[ دوشنبه 18 آذر 1392 ] [ 11:34 ب.ظ ] [ محمّد حجّتی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
پدر شهید اومد جلو. میشناختمش به ابراهیم گفت دستت درد نکنه که جنازه ی پسرم رو آوردی برام اما...
ابراهیم جا خورد چیزی شده حاج آقا؟
پدرگفت: پسرم دیشب تو خواب گفت ازدستت ناراحته میگفت چرا جنازه اش رو برگردوندی
از وقتی شهید گمنام شده بود هرشب حضرت زهرا س بهش سر میزده و به همه ی شهدای گمنام . اما از وقتی جنازه اش پیدا شده دیگه این دیدار براش نیست.
ابراهیم گمشده اش رو پیدا کرد...
گمنامی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب